منتظران مهدی(عج)
آخرین مطالب
آدرس های وبلاگ منتظران مهدی(عج)
دعا برای تعجیل در فرج آقا امام زمان
رمز معروف ترین اثر لئوناردو داوینچی با نام تابلوی مونالیزا
پرتوى از فضايل حضرت زهرا(س)در تفسير روض‏ الجنان
نزول مائده های آسمانی بر حضرت زهرا (س)
جلوه ‏هاي رفتاري حضرت زهرا سلام اللّه‏ عليها «رفتار با همسر»
جلوه ‏هاي رفتاري حضرت زهرا (س)‏ عليها«رفتار با فرزند»
احسان و انفاق حضرت زهرا (س) در شب عروسی
فاطمه و پوشش بانوان
اي مردم! من فاطمه ‏ام...! از «رحلت» تا «شهادت»
بیمارى و شهادت
حمله به خانه حضرت زهرا (س)
حضرت زهرا (س) در کلام اندیشمندان
نکات و احکامی درباره ی حضرت زهرا(س)
چهل حدیث از حضرت فاطمه(س)
شخصيت حضرت زهرا(س) در كلام وحي
زندگینامه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)
کتاب هایی درباره ی حضرت زهرا (س)
براى عبرت تاريخ
قبر دختر پیغمبر
درباره ی شهادت حضرت زهرا(س)
خدایا مادرم ...
درباره ی حضرت زهرا(س)
پیامبر اکرم (ص)
سرودهای مبعث
 
آرشیو مطالب
مهر 1391
مرداد 1390
تیر 1390
 
پیوندها
پایگاه بسیج حضرت ولی عصر(عج)
پایگاه جامع عاشورا
زینبیه
بلاگفا
شیعه تم
دامنه و هاست رایگان org .com .net.
عمّار رهبری
کدستان مذهبی
لبیک یا اباصالح(عج)
جوانه های انتظار
اباصالح المهدی(عج)
یاوران مهدی(عج)
یاران حضرت اباصالح المهدی(عج)
بقیةالله(عج)
 
داستان هایی از امام هادی(ع)

داستان هایی از امام هادی(ع)




طلا شدن شن ها
ابوهاشم جعفری می گوید:
برای استقبال از عده ای، همراه امام هادی علیه السلام به بیرون شهر سامرا رفته بودیم. امام روی زمین نشسته بود و من نیز مقابلش نشسته بودم. در حین صحبت، من از تنگدستی و گرفتاری‌ام به امام هادی شکایت کردم.
در این هنگام، امام دست خود را به سمت شن‌های بیابان برد و یک مشت از آنها را به من داد و فرمود:«ای ابو هاشم، با اینها در زندگیت گشایش ایجاد کن و آنچه را می‌بینی به کسی مگو.»
شن ها را پنهان کردم و وقتی به شهر برگشتم، دیدم آنچه از امام گرفته‌ام شن نیست. طلاهای سرخرنگی است که همانند آتش فروزان می‌درخشد.
طلاسازی را به خانه آوردم و به او گفتم:«برایم این طلاها را قالب بگیر.»
او به من گفت:«من طلایی بهتر از این ندیده‌ام. از این عجیب تر ندیده‌ام که طلا به صورت دانه‌های شن باشد! از کجا آورده ای؟»


خنثی شدن نقشه ترور امام

احمد بن اسرائیل، کاتب معتّز پسر متوکل نقل می کند که روزی به همراه معتز به مجلس متوکل رفتم. متوکل روی تخت نشسته بود و با خشم در حال گفتگو با وزیرش فتح بن خاقان بود؛ رنگ صورتش دگرگون می شد و شعله غضبش لحظه لحظه افروخته تر می گردید و پیوسته به فتح می گفت: آنکه تو درباره اش سخن می‌گویی چنین و چنان کرده است.
فتح نیز متوکل را آرام می کرد و می گفت اینها همه تهمت و افتراء و دروغ است. ولی متوکل آرام نمی شد و می گفت:«به خدا سوگند این ریاکار زندیق راکه ادعای دروغ دارد و در دولت من رخنه می کند می کشم.»
پس از این متوکل دستور داد به چهار مامور بربری شمشیر بدهند تا وقتی امام هادی علیه السلام داخل می شود او را بکشند. سپس متوکل گفت:«سوگند به خدا پس از کشتنش او را خواهم سوزاند.»
طولی نکشید که امام هادی علیه السلام داخل شد. من دیدم امام زیر لب چیزی می گوید ولی هیچ نشانه‌ای از اضطراب و ترس در سیمای امام مشاهده نمی‌شد.
متوکل با دیدن حضرت هادی علیه السلام، از تخت پایین آمد و به استقبال او شتافت، خود را به دست و پای امام انداخت و دست‌های امام و میان دو چشمش را بوسید و گفت:«ای آقای من، ای پسر رسول الله، ای بهترین خلق خدا، ای پسر عموی من، ای مولای من، ای ابو الحسن.»
سپس گفت:«برای چه به اینجا آمده‌ای؟»
امام فرمود:«فرستاده تو به من گفت که به اینجا بیایم.»
متوکل گفت:«آن زنازاده دروغ گفته است. ای آقای من، به خانه برگرد.»
آنگاه به فتح و عبیدالله و معتّز دستور داد:«آقای خودتان و سرور من را بدرقه کنید.»
امام از کاخ بیرون رفت. ماموران متوکل به محض دیدن امام، به سجده افتادند و تعظیم کردند.
پس از رفتن امام هادی علیه السلام، متوکل از مامورانش پرسید چرا به ماموریت خود عمل نکردند.
ماموران در پاسخ گفتند:«از شدت هیبت و عظمت امام بی اختیار شدیم زیرا در اطرافش بیش از صد شمشیر برهنه دیدیم که صاحبان آن شمشیرها دیده نمی‌شدند. به همین دلیل وحشت کردیم و نتوانستیم دست به شمشیر ببریم.»


زنی که ادعا داشت زینب است

در روزگار حکومت متوکل زنی ادعا کرد که زینب دختر فاطمه زهرا سلام الله علیها است متوکل به او گفت: تو زن جوانی هستی و از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله سالیانی گذشته است.

آن زن گفت: رسول خدا دستش را بر بدن من کشیده است و از خداوند خواسته که هر چهل سال جوانی ام را به من برگرداند و من این مطلب را تا به حال برای مردم اظهار نکردم. متوکل سران ابی طالب و فرزندان عباس و قریش را خواست و مشورت کرد آنها گفتند در فلان تاریخ زینب دختر حضرت فاطمه علیه السلام وفات یافته است ولی آن زن می گفت دروغ است .

متوکل گفت: من از فرزندان عباس نیستم اگر نتوانم حجت و دلیلی نقض سخن این زن بیاورم.

اطرافیان گفتند: امام هادی علیه السلام را بخواه امید است که پاسخی داشته باشد امام هادی علیه السلام به آن زن فرمود: گوشت بدن فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است بنابراین اگر راست می گوئی داخل محوطه درندگان بشو.

آن زن گفت: دیگران که در این مجلس مدعی هستند از فرزندان امام حسن و امام حسین علیهما السلام هستند داخل شوند.

متوکل به حضرت هادی علیه السلام گفت: شما خودتان داخل شوید.

امام فرمود: مانعی ندارد، نردبانی آوردند و در محوطه ای که شش شیر بود امام داخل شد پس از ورود امام تمام شیرها خود را به امام نزدیک کردند و امام دست بر سر آنها می کشید

وزیر متوکل گفت: تا این خبر منتشر نشده حضرت را خارج کن.

متوکل گفت: ای ابوالحسن ما قصد سوئی نسبت به تو نداشتیم، فقط می خواستیم به گفته ات یقین پیدا کنیم، دوست دارم که بیرون بیایی امام هادی علیه السلام برخاست و به طرف نردبان حرکت کرد در حالی که همه شیرها خود را به لباس حضرت می مالیدند امام روی اولین پله نردبان که قرار گرفت متوجه شیرها شد و با دست اشاره کرد که بر گردند و شیر ها برگشتند، امام از محوطه شیران خارج شد و فرمود: هر کس می پندارد که از فرزندان فاطمه است در این مکان برود

متوکل به آن زن گفت: داخل محل شیران برو آن زن گفت: شما را به خدا دست نگه دارید من ادعای باطلی کردم من دختر فلانی هستم تنگ دستی و فشار مرا به این کار وادار کرد.

متوکل گفت: او را داخل محوطه شیران بیافکنند. در این هنگام مادر متوکل شفاعت کرد و او را نجات داد.


زنده کردن مرکب

امام هادی علیه السلام پس از انجام مراسم حج در راه بازگشت به مدینه، مردی خراسانی را دید که کنار الاغ مرده ای ایستاده بود و گریه می‌کرد و چنین می‌گفت:«بار و اثاثیه را با چه ببرم؟»
امام هادی نزدیک الاغ مرده شد و فرمود:«گاو بنی اسرائیل در پیشگاه خداوند، مقرب‌تر از من نیست -که قسمتی از آن گاو را به مرده ای زدند و مرده زنده شد.»
سپس با پای راست خود به الاغ مرده ضربه‌ای زد و فرمود:« قم باذن الله» (به اذن پروردگار برخیز)
پس از این جمله امام، الاغ مرده حرکتی کرد و سرپا ایستاد. مرد خراسانی بار و بنه اش را روی الاغ گذاشت و رفت. پس از آن، مردم به امام هادی علیه السلام اشاره می‌کردند و به هم می‌گفتند:«او همان کسی است که الاغ مرد خراسانی را زنده کرد.»


نجات جان یونس نقاش

روزی یونس نقاش با دل ترسان و مضطرب نزد امام هادی علیه السلام رفت و گفت:«ای سید من، تو را درباره خانواده ام سفارش به نیکی می‌کنم.»
امام فرمود:«چه خبر شده؟»
یونس گفت:«تصمیم گرفتم از این جا بروم.»
امام هادی علیه السلام در حالی که تبسمی بر لب داشت فرمود:«چرا؟»
یونس گفت:«موسی بن بغا (یکی از مقامات حکومت بنی عباس) نگینی به من سپرد که بسیار ارزشمند و قیمتی است و از من خواست روی آن نقشی حک کنم. موقع کار این نگین دو نیم شد. فردا قرار است آن را تحویل بدهم و در این صورت یا هزار تازیانه می خورم یا مرا می کشند.»
حضرت هادی علیه السلام فرمود:«به منزلت برگرد. تا فردا جز خیر چیزی نخواهد بود.»
فردا یونس دوباره ترسان و لرزان خدمت امام هادی علیه السلام رسید و اظهار داشت:«مامور آمده و نگین را می خواهد.»
امام فرمود:«برگرد که جز خیر نخواهی دید.»
یونس پرسید:«ای آقای من، به او چه بگویم؟»
امام تبسمی کرد و فرمود:«برگرد و به آنچه به تو می گوید گوش بده. جز خیر نخواهد بود.» یونس رفت و پس از مدتی با لبان خندان بازگشت. به امام گفت:«ای سید من! مامور می‌گوید کنیزانم با هم مزاح دارند. آیا می‌توانی این نگین را دو نیمه کنی تا ما نیز تو را بی‌نیاز کنیم؟»
امام هادی علیه السلام خوشنود شد و رو به آسمان عرض کرد:«خدایا حمد از آن توست که ما را از آن گروهی قرار دادی که تو را ستایش کنند.»


کمکهای غیبی
روزی متوکل به نود هزار سواره از ترک‌های ساکن سامرا دستور داد هر کدام ظرف علف اسب خود را از گِل سرخ‌رنگ پر کنند و در وسط یک میدان وسیع روی هم بریزند .
گل‌ها به شکل همانند یک تپه بزرگ درآمد. متوکل بالای تپه رفت و امام هادی علیه السلام را نیز فرا خواند و گفت:« تو را خواسته‌ام که لشگریان مرا تماشا کنی.»
لشگریان متوکل همه لباس رزم به تن و شمشیر در دست داشتند.

غرض متوکل از این کار، ترساندن افرادی بود که قصد قیام علیه او را داشتند و ترس موکل بیشتر از امام هادی علیه السلام بود که مبادا به یکی از خاندانش دستور قیام دهد.
امام هادی علیه السلام به متوکل فرمود:« آیا می‌خواهی من هم لشگرم را به تو نشان بدهم؟»
متوکل گفت:« بله.»
امام هادی علیه السلام دعایی کرد. ناگهان میان آسمان و زمین و میان مشرق و مغرب، فرشتگانی مسلح ظاهر شدند.
متوکل با تماشای این صحنه از هوش رفت. پس از آنکه به هوش آمد، امام هادی علیه السلام فرمود:« ما در دنیا با شما درگیری نداریم و مشغول به امر آخرت هستیم. نترس و بیهوده به ما بدبین نباش.»


منابع:
بحار الانوار، ج 50، ص 138، شماره 22.

بحار الانوار، ج 50، ص 196، ح 8.

بحار الانوار، ج 50، ص 149، شماره 35 از کتاب خرائج.

بحارالانوار، ج 50، ص 185، ح 63.

بحارالانوار، ج 50، ص 125، ح 3.

بحارالانوار، ج 50، ص 158، شماره 44 از کتاب خرایج.

مهدی | 7:38 بعد از ظهر - چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
+
 
منوی اصلی
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
 
درباره وبلاگ

سم الله الرحمن الرحیم
به وبلاگ امام زمان(عج) خوش آمدید
امیدوارم که از این وبلاگ نهایت استفاده را ببرید

 
موضوعات مطالب
پیامبر اکرم(ص)
امام علی(ع)
حضرت زهرا(س)
امام حسن(ع)
امام حسین(ع)
امام سجاد(ع)
امام محمدباقر(ع)
امام جعفر صادق(ع)
امام موسی کاظم(ع)
امام رضا(ع)
امام جواد(ع)
امام هادی(ع)
امام حسن عسگری(ع)
امام زمان(عج)
فرم تماس با ما
 
سایر امکانات
 


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.ShiaTheme.com